ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

272

قصص الانبياء ( فارسى )

چون نماز ديگر ببود مرغى در پريد و در كنار داود بنشست . داود گفت مگر اين مرغ بلاى منست . باز برخاست و بر مصحف نشست . تا ساعتى داود درو مىنگريست ، و مىانديشيد كه شايد بود كه بلاى من بدين بود . و رنگى نيكو بر آن مرغ بود . داود دست درو نهاد . مرغ بپريد و بر وزن بيرون شد . داود عجب بماند و از روزن بيرون نگريست . زنى ديد برهنه ، سر و تن مىشست . چون آواز داود به گوش زن رسيد بيك گيسوى خود را بپوشيد از بسيارى و بزرگى موى كه بود . داود چون آن بديد فتنه گشت و دلش بدان زن بسته شد تا از همهء كارها فرو ماند ، هفت شبان‌روز ] b 621 [ متحيّر بماند . گفت چه تدبير كنم تا اين زن را بيابم بحلال . پس اوريا را بخواند كه آن زن را پاى گشاده كن تا من بخواهم و هر زنى كه تو خواهى از بنى اسرايل بزنى به تو دهم . اوريا گفت يكتا موى او به همه دنيا ندهم و با همهء زنان دنيايش برابر نكنم . داود هرچند استقصا كرد سود نداشت . و گويند آن زن از فرزندان يوسف بود و اوريا از فرزندان ابن يامين بود و معروف بود در بنى اسرايل . چند گاه برآمد آن در دل داود مىگشت ، تا شغلى بيفتاد و سپاه به كار مى بايست كه كفّار غلبه گرفتند . پس سى سرهنگ نام‌زد كرد ، و اوريا را امير ايشان كرد و بحصار كافران فرستاد . ايشان بيرون آمدند ، بحرب مشغول شدند ، بيشتر از مسلمانان شهادت يافتند و اوريا با ايشان شهادت يافت . خبر بداود رسيد . گفت‌الجنّة خير لهم . و آن حديث در دل داود مىگشت . پس كس فرستاد و آن زن را بخواست . اجابت نكرد . داود در راه مىآمد . جبريل عليه السّلام او را پيش آمد و گفت انّ هذه المسمّاة لا يمسّها ( ؟ ) ابرهيم و لا اسحق و لا يعقوب . داود خجل شد و سر فرو